آنگاه خورشید سرد شد
فلسفه ادبیات هنر
چندین سال پیش در کشوری به نام ویرانا انقلابی رخ داد و عده ای موسوم به ساراطانیا حکومت آنجا را در دست گرفتند ،اسم قبلیٍ کشور به ویرانا تغییر داده شد ، سالهای زیادی از حکومت ساراطانیا نگذشته بود که خدای ویراناییها که خانه اش در یکی از کشورهای اطراف بود ، مجبور به خانه کشی شد ،عده ای که مدعی ارتباط با او بودند این خبر را دروغی می پنداشتند، که از طرف دشمنان حکومت مقدس ساراطانیا شایع شده بود تا موجب تفرقه اندازی بین حکومت - که پایه اش بر قدرت خدای ویراناییها است – ومردم شود ، اما بعدها صحت این خبر که سالها در هاله ای از ابهام بود مورد تأیید مردم واقع شد ، ماجرا از این قرار بود که حکومت کشور مذکور که خدای آنها در آنجا خانه کرده بود از نظر اقتصادی اوضاع درست و حسابی نداشت و تورم در آنجا بیداد میکرد وخدای آنها هم که بعد از گذشت سالیان دراز مشکل گشایی و رتق و فتق امور پیر و فرتوت شده بود دیگر قادر به پرداخت هزینه های سرسام آور زندگی روزمره در آن خانه مجلل که در یکی از بهترین محله ها قرار داشت نبود ، البته کمک های زیادی از طریق حاکمان هر دو کشور، از طرف مردم برایش جمع آوری میشد و ظاهرا به دلایل مجهولی که عوام از آن بی خبربودند کفاف خرج و برج خدایشان را نمی داد این بود که تصمیم گرفته بود که روزهای پیریش را فارغ از شلوغی و سرو صدای شهر در محلی آرام و کم هزینه تر بگذراند ، البته چگونگی درز کردن خبری با این اهمیت خودش داستان طولانی دارد که لزومی به شرح آن نیست.
در واقع ماجرا از اینجا شروع شد که علی رغم تلاش فراوانی که ساراطانیاییها برای پنهان کردن این موضوع فوق العاده مهم کرده بودند ، اما کار از کار گذشته بود ، آگاهی مردم از این موضوع برای حکومت هیچ نتیجه ی خوبی نداشت و همین موضوع باعث وحشت ساراطانیاییها شده بود ، و حکومت در وضعیتی بحرانی قرار گرفته بود ، بی اعتمادی مردم نسبت به حکومت بدلیل وضعییت دشوار زندگی در ویرانا ، مشکلات اقتصادی و اجتماعی که دامن گیر مردم بود و وعده و وعید های پوچ از طرف مقامات حکومتی همه باعث نارضایتی و خشم مردم شده بود، از طرف دیگر ماجرای خانه کشی مشکلی اساسی را به مشکلات دیگر اضافه میکرد این مشکلات در طی این سالها مانند باکتری های مضری که در محیط کشت مناصبی قرار گرفته باشند تولید مثل کرده بودند و اوضاع کشور هر لحظه وخیمتر از قبل میشد . حکومت با استفاده از نیروهای مسلح و عده ای موسوم به طافحیان سعی بر برقراری نظم در کشور را داشت ، طافحیان افرادی بودند بیابان گرد که برق شمشیرها آنها را به وجد می آورد ، گوشت را به سنت دیرینه شان به صورت خام می خوردند ،حتی هنگامی که تحت فشار گرسنگی بودند حیوانات اهلی نگون بخت را زنده زنده می دریدند و تناول می کردند ، این افراد در همه جا پراکنده بودند و مسئولیت برقراری نظم در شهر ها را داشتند ،اما غالبا به دلیل افراط در احساس مسؤلیت شان ، تا حدود زیادی باعث اخلال در نظم شهرها می شدند ، به هر ترتیب با ایجاد وحشت در اذهان مردم باعث شده بودند کسی جرعت اعتراض کردن نداشته باشد ، مردم در حد امکان خودشان را از طافحیان دور نگه میداشتند و در مواجه شدن با آنان سعی میکردند طوری رفتار کنند که باعث بر انگیختن آنها نشوند .
چندین سال است که اوضاع همینگونه است مردم که موهایشان در این سالها به طرز باور نکردنی سفید شده – این تغییر در اثر نوعی جهش ژنتیکی همه گانی ایجاد شده و دلیل اکتسابی ندارد – تسلیم دستان قدرتمند تقدیر شده اند و با امید واری انتظار بازگشت خدایشان به خانه ی قدیمی را میکشند .

پیکره ها از یک لایه ی نازک تشکیل شده وسراسر پیکره مقاومت ناچیز و یکسانی دارد ،با یک تلنگر از هم میپاشد و هیچ ، مثل حباب نازک و زیبایی که در کمتر از چشم بر هم زدنی ناپدید میشود ،انگار که از اول وجود نداشته و فقط یک خیال زیبا بوده حتا شاید از یک خیال ناپایدارتر و دست نیافتنی تر ، هیچ با خودت فکر کردی که آن چیزی که باعث فنا شدن یک حباب میشود چیست؟ شاید چیزی از جنس حقیقت باشد .
گاهی اوقات سنگینی سنگی را که سیریف محکوم به بالا بردن آن از کوه و رسیدن به قله ی کوه بود بر سراسر وجودم سایه می اندازد ،اما از آن بدتر ادامه ی ماجراست ،بعد از آن همه جان کندن و بالا بردن سنگ تا قله ،سنگ پایین می افتد و روز از نو ...... .

بحث بر سر تسلیم شدن یا نشدن است، تسلیم شدن و رسیدن به اوج آسمان ،تسلیم شدن و کامیابی از آفریده ی خویش ،آفریده ای که تو را مجاب میکند که از او هستی و بدون او هیچ ،مخلوق تو خالق بر حقت خواهد شد و تو را به آنجا که میخواهی خواهد رسانید ،اکنون تو خالق خوار و زبون ِ مخلوق خویشتنی !
وتسلیم نشدن ،مخلوقی نیافریدن و تنها خود بودن ،تسلیم نشدن و خفت بر خاک ماندن ،واینگونه است که او واژه ای بی معناست که آفریده نشده ،و تو خوار و زبون ،بر گستره ی خاک پست با تنهایی ِ خود ،خواهی ماند.
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سركشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد :
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد .
- سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
- پرخوری قربان!
- پرخوری؟مگر چه غذايی به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
- اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان!
- چه گفتی؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از كار زيادی مردند.
- برای چه اين قدر كار كردند؟
- برای اينكه آب بياورند قربان!
- گفتي آب، آب برای چه؟
- برای اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
- كدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
- فكر می كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد، قربان!
- گفتي شمع؟ كدام شمع؟
- شمع هايی كه برای تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان!
- كدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگی را بدرود گفت.
- كدام خبر را؟
- خبر های بدی قربان. بانک شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از یک سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم، خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!
نوشته : آرت بوخوالد
کار سختیه !، نوشتن عنوان مطلب ،موقعی که می خوام پست جدیدی بزارم ،فکر میکنم که قبل از اینکه مطلبی رو نوشته باشی اگه بخوای یک عنوان براش پیدا کنی کار خیلی سختی میشه نوشتن در موردش ، یه چار چوب دور خودت میبندی و همش باید مواظب باشی که از این چارچوب بیرون نزنی ، اما وقتی شروع میکنی و بدون عنوان می نویسی ، فقط یه صفحه ی سفید جلوت هست و میتونی مثل یه کلاغ زیبا که توی یه روز ابری و سرد مشغول فراز و فرود در آسمان سفید است غار غار کنی و سردی هوا رو به بقیه مردمی که اون پایین مشغول روزمرگی هستند گوشزد کنی!